تبلیغات
boro2pc - نخستین شباهت نوشتن رمان با خرید نان بربری

دوربین شکار
پد زیر بغل

نخستین شباهت نوشتن رمان با خرید نان بربری  هر نویسنده‌ای آرزو دارد جمعه‌ صبح‌ها مثل بقیه بتواند‌ از خواب بیدار نشود. (تأکیدها از نویسنده است.) یعنی از خستگی نتواند که بیدار بشود. به‌ عنوان نویسنده شما هم دوست دارید از کار زیاد هفته طوری توی رخت‌خواب کش بیایید که هم‌قد سعید معروف شوید و تا عضلات پشت زانو اسپاسم نکرده بی‌خیال نشوید. دهن‌دره‌تان آن‌قدر خسته باشد که صدای ترمز اتوبوس‌های شرکت‌واحد بدهد. ولی جمعه صبح برای شما هیچ فرقی با روزهای دیگر ندارد. از هفت صبح چشم‌هایتان باز است و مدام این پرسش حیاتی را از خودتان می‌پرسید: «بالأخره کی قراره این دیگری لاکان به‌دردم بخوره؟» از ملالت نیمچه خمیازه‌ای می‌کشید که ترتیب شیرین‌ترین قسمت آن را هم مادرتان می‌دهد:
«قربون دهن گشادت برم! تو که کل هفته رو بیکاری، پاشو دو تا بربری بخر خونواده‌ت رو خوشحال کن».

این اولین شباهت نوشتن رمان با خرید نان بربری است: ایده‌ای غیرقابل مقاومت.

مسیر خانه تا نانوایی لحظات پیچیده‌ی انتخاب فرم و چپاندن محتواست: یه دراز خاشخاشی برای بابا و خواهر کوچیکه، یه گرد ساده برای مامان و داداش‌‌بزرگه. مادر و حمید نرم‌پسندند، پدر و مهشید خشک‌پسند. این درک بالای نویسنده از گستره‌ی وسیع مخاطب است. فقط یک چیز را در محتوا فراموش نکنید: کودتای ۲۸ مرداد. خیلی جواب می‌دهد؛ خود دانید.

از دور که صف نانوایی را می‌بینید از به دنیا آمدن‌تان پشیمان می‌شوید و دقیقاً به همین دلیل صف نان بربری عین طراحی پلات است. هرچه در طول پلات پیش می‌روید به تهش نمی‌رسید و کم‌کم انتهای صف حالت تعلیق به خود می‌گیرد. یک‌ آن وسوسه می‌شوید عوض طراحی پلات، پست‌مدرن‌بازی دربیارید و از ممّدآقاهایپر یک بسته «نان‌آوران» بخرید ولی برخورد پدر شما را به وحشت می‌اندازد. بنا به تجربه صف همیشه به پیرمردی ختم می‌شود که صورتش یک دنیا آرامش و امید است. می‌روید و پشت سر پیرمرد می‌ایستید؛ و این لحظه‌ی غیرقابل توصیف آغازِ به نوشتن رمان است. برای شخصیت‌پردازی هم که شده سر حرف را با پیرمرد خوشحال باز می‌کنید ولی یادتان باشد شخصیت‌ها وظیفه‌ای جز ضایع کردن نویسنده ندارند:
«حاج‌آقا چندتا نون می‌خواهید؟»
«سی‌تا!»
«سی‌تا؟ حاج‌آقا بربریه‌ها، سی‌تا می‌شه یه تنور.»
«امروز نوه‌ها خونه‌ی ما جمع اند، انتظار داری براشون نان‌آوران بخرم؟»

یاد حرف‌های استاد کارگاه رمان‌نویسی می‌افتید: نویسندگی یعنی مدیریت افسردگی؛ و با استفاده از همین تکنیک مدیریتی نقطه‌ی عطف پرده‌ی اول را رد می‌کنید و یک‌دفعه فرو می‌روید. جای نگرانی نیست. اینجا پرده‌ی دوم داستان است: مزخرف‌ترین بخش رمان‌نویسی. کار با مدیریت جهادی و فروش تراکم هم جلو نمی‌رود.

با نزدیک شدن به نقطه‌ی میانی داستان احساس می‌کنید حوصله‌ی هر کاری را دارید الا نوشتن. حتی سیزِن پنجاه و هفتم سریال حریم سلطان، سوای جذابیت‌های بصری، سرشار از دلالت‌های معنایی می‌شود که قبلا از درک آن‌ها عاجز بودید. این‌جاست که وسوسه تبدیل به اراده می‌شود و بی‌خیال پلات می‌شوید. اصلاً مگر داستان شخصیت‌محور چه اشکالی دارد؟ برمی‌گردید سراغ حاج‌آقا که حالا به نوه‌ی چهاردهم رسیده و با هیجان تعریف می‌کند: «ماشالا دو سالشه ولی شعورش ده برابر اون بابای نفهمشه. دومادم رو عرض می‌کنم خدمتتون…» احساس می‌کنید چندتایی شخصیت کم دارید و همان‌لحظه یک گردان سرباز می‌آیند و توی صف یه‌دونه‌ای می‌ایستند. جماعت صف چندتایی زیرچشمی نگاهی به هم می‌اندازند. صدای نفس‌هایشان را می‌شنوید. منتظر اولین کسی هستید که دادوبیداد راه بیندازد ولی شخصیت اول داستان ـ همان حاجی خودمان ـ باز خودش را گلاب می‌کند: «سربازند باباجان سرباز! غریبی بد چیزیه… آخ آخ آخ…» اشک در چشمان پیرمرد حلقه می‌زند. یکی‌ دوتا از سربازها خودشان را چاتمه‌فنگ می‌کنند و می‌زنند زیر گریه. گلاب بعدی لب به سخن می‌گشاید:
«به‌سلامتی سه کس: زندانی، سرباز، بی‌کس٫٫٫»
«بشمار!»
«سلامتی اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونند، دوسمون دارند و نمی دونیم…»
«به‌به! به‌به!»
«لال از دنیا نری بعدی…»
«به‌سلامتی مامان و بابام که از بچه شانس نیاوردند.»

درجا یاد خودتان می‌افتید. همین‌طور که دارید روی لحن‌ها کار می‌کنید و غرق در شناگرهای آب‌ندیده هستید متوجه می‌شوید نقطه‌ی اوج پرده‌ی سوم رد شده، نصف گردان رفته‌اند و حاج‌آقا در حال شمارش است: «بیست‌ونه، اینم سی… باباجون خداحافظ.»
حالا شما اول صف هستید. با افتخار به بدبخت‌های که پشت‌سرتان ایستاده‌اند نگاه‌ می‌کنید. تا تنور بعدی دربیاید فرصت دارید برای گره‌گشایی و پایان‌بندی ولی چون حواستان هنوز به اوج پرده‌ی سوم است این بخش را هم گند می‌زنید و رمان تمام می‌شود.
«پسرجان حواست کجاست؟ چندتا؟»
«یه خاشخاشی دراز، یه گرد ساده… گرده نرم باشه… نه درازه خشک باشه…»

شاطر مهربان نگاهی سرشار از تاسف به شما می‌اندازد و دوتا بربری با دمای تقریبی سیصد درجه‌ی سانتیگراد می‌گذارد کف دستتان. این سوزش بازنویسی است. هی بربری‌ها را از این دست می‌فرستید روی آن دست و هلشان می‌دهید روی ساعدها و گاهی کار به زانوها هم می‌کشد. باز هم جای نگرانی نیست: هر نویسنده‌ای موقع بازنویسی دچار پیچش سنگین باد در ناحیه‌ی شکمی می‌شود. همین وسط‌ها دو گاز گنده به بربری‌ها می‌زنید که علاوه بر سوختگی درجه‌ی دو کف دست، سوختگی درجه‌ی یک سق دهان را هم نصیب‌تان می‌کند. شما در مرحله‌ی معروف خودسانسوری هستید.

در منزل مادر سفره را چیده و جماعت منتظر شما هستند. این یک قسمت را شرمنده! در بازار نشر عمراً چنین اتفاقی برایتان بیفتد. با فاکتور گرفتن از دوسه ‌تا نویسنده، که یکی دوتایشان هم مرحوم شده‌اند، در میهن عزیزمان هیچ خواننده‌ای در انتظار چاپ رمان هیچ نویسنده‌ای نیست.
سکوت عجیبی بر فضا حاکم می‌شود. همه دارند دولپی بربری می‌خورند. رمان در پروسه‌ی خوانش است. مخاطبین که خوردند و سیر شدند نوبت به جلسه‌ی نقد و بررسی می‌رسد. پدر ته استکان چای را هورت می‌کشد و می‌گوید: «ما گفتیم یه‌ذره خشک دوست داریم نگفتیم بری ام‌دی‌اف وارد کنی.» خواهر با لبخند و چشمک به‌تان می‌فهماند بی‌خیال، خیلی هم خوب بود. درفشانی بعدی متعلق به برادر است: «من اگه بودم بهت یاد می‌دادم نون نرم با خمیر فرق می‌کنه.»
مادر تشر می‌زند: « پس هفته‌ی بعد خودت تشریف می‌بری تا همه‌مون یاد بگیریم.»

حداقل خیال‌تان راحت می‌شود که بربری هفته‌ی آینده افتاد گردن منتقد محترم. به‌عنوان نویسنده متوجه شباهت‌های بی‌شمار نوشتن رمان با خرید نان بربری شده‌اید ولی حالا دغدغه‌ی تازه‌ای دارید: چرا بربری شکم را سیر می‌کند ولی رمان نه؟
خوابگرد، رضا شکراللهی



نظرات()   
   
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 03:37 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a article writer for your blog.
You have some really good posts and I believe I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd really like to write some content for your blog in exchange for a link back to
mine. Please shoot me an email if interested. Many
thanks!
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 08:10 ب.ظ
Excellent goods from you, man. I've understand your stuff previous to and you are
just extremely magnificent. I really like what you've acquired here, certainly like
what you are saying and the way in which you say it.
You make it enjoyable and you still take care of to keep it sensible.
I can not wait to read much more from you. This is really a
terrific web site.
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 06:09 ب.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but
I find this topic to be actually something that I think I would never
understand. It seems too complicated and extremely broad for me.
I'm looking forward for your next post, I will try
to get the hang of it!
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 09:28 ب.ظ
What you said made a great deal of sense. But, think
on this, what if you were to create a killer title? I ain't saying your content isn't solid, however
suppose you added a headline to possibly get a person's attention?
I mean boro2pc - نخستین شباهت نوشتن رمان با خرید نان بربری is a little plain.
You should look at Yahoo's front page and see how they write article titles to grab people interested.
You might add a related video or a pic or two to grab readers interested about what you've got to
say. Just my opinion, it would bring your website a little bit
more interesting.
محمد
شنبه 3 بهمن 1394 07:14 ب.ظ

کسب درآمد ماهانه بالای 1 میلیون تومان
100 درصد تضمینی

توجه : پس از وارد شدن به لینک ها 15 ثانیه صبر کنید و سپس روی دکمه ی
سبز رنگ "رد کردن تبلیغ" کلیک کنید.

لینک آموزش برای آقایان:

http://bit.do/toopfile14

لینک آموزش برای خانم ها:

http://bit.do/toopfile13
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها